واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۹

اگر دستم رسد بر خط‌تراشی‌های خوش‌رویی

فرونگذارم از اصلاح او هرگز سر مویی

دلم را آب کرد از بس هوای قد دلجویی

نشستم همچو سرو از گریه آخر بر لب جویی

به صحرا این سخن می‌گفت آهویی به آهویی

که ما را می‌کشد ناگاه روزی چشم جادویی

بسی مشکل بود تسخیر کردن شوخ‌چشمان را

شدم مجنون به امّیدی که رامم گردد آهویی

بیا بسم‌الله ای دل گر رفاقت می‌کنی با من

که از خود رفتنی در پیش دارم تا سر کویی

کنون چیزی ندارد در گره غیر از پریشانی

که دل سرمایهٔ خود باخت در سودای گیسویی

خزان کردی بهار حسن سیر لاله و گل کن

تواند شد که گیری وام از این رنگی، از آن بویی

چو شمع کشته بر سر ماتم‌افروزی نمی‌بینم

به غیر از دود آهی کو پریشان کرد گیسویی

ز پیشم این‌چنین محبوب مگذر جان به قربانت

شکرخندی نگاهی زهرچشمی چین ابرویی

نمی‌دانم که رفت از پهلویم واقف نمی‌دانم

که هر دم می‌خورم از دل تپیدن تازه پهلویی