نباشد همچو من در کوچهٔ زلف تو شیدای
گرفتار است جان ز آشفتگی جای دلم جای
فضولیهای مهمان میزبان را داغ میسازد
غمت هر لحظه میسوزد دلم را از تقاضای
مرا گر دوست میدانی مروت کن به من باری
وگر دشمن تصور کردهای ظالم مدارای
مکن ای خط سرکش اینقدر بیداد بر روش
خدا کرده است پیدا بهر هر فرعون موسای
جنون کهنه دل را تنگ میدارد خوشا روزی
که او نو خط شود ما را دهد رو تازه سودای
کمان عشق با این ناتوانی میکشیدم من
اگر از گوشهٔ ابروی او میبود ایمای
چرا بینم زیان واقف که با عشق است سودایم
گریبان دادم آوردم به کف دامان صحرای



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.