گنجور

 
واقف لاهوری

نباشد همچو من در کوچهٔ زلف تو شیدای

گرفتار است جان ز آشفتگی جای دلم جای

فضولی‌های مهمان میزبان را داغ می‌سازد

غمت هر لحظه می‌سوزد دلم را از تقاضای

مرا گر دوست می‌دانی مروت کن به من باری

وگر دشمن تصور کرده‌ای ظالم مدارای

مکن ای خط سرکش این‌قدر بیداد بر روش

خدا کرده است پیدا بهر هر فرعون موسای

جنون کهنه دل را تنگ می‌دارد خوشا روزی

که او نو خط شود ما را دهد رو تازه سودای

کمان عشق با این ناتوانی می‌کشیدم من

اگر از گوشهٔ ابروی او می‌بود ایمای

چرا بینم زیان واقف که با عشق است سودایم

گریبان دادم آوردم به کف دامان صحرای

 
 
نسکبان اندروید