گنجور

 
واقف لاهوری

چو نی هرچند گشتم خشک و خالی

مرا بنواز و بنگر زار نالی

ز بس هر سفله دارد رنگ و روغن

به چینی می‌زند پهلوسفالی

ز دستت باده خوردم رفتم از دست

فلا ادری یمینی عن شمالی

چو بینم خاکبازی‌های طفلان

به شور آیم ز یاد خوردسالی

جمال او گزنده آفتابی است

که آن مه زاده در ماه جلالی

نکرد ار گریه تأثیر این‌قدر شد

که پیش او دلی کردیم خالی

خیال آن کمر را بنده‌ام من

کزو آموختن نازک خیالی

ز فیض مسندآرایان بشو دست

که بی‌آب است واقف حوض خالی

 
 
نامبردگان شاهنامه
ناصرخسرو

چنین زرد و نوان مانند نالی

نکرده‌ستم غم دلبر غزالی

نه آنم من که خنبانید یارد

مرا هجران بدری چون هلالی

نه مالیده است زیر پا چو خوسته

[...]

قطران تبریزی

الا تا بر زمین و بر حوالی

ز دیبا گسترد نیسان نهالی

مبادا گیتی از دو شاه خالی

ز شه بونصر و خسرو بوالمعالی

ز هر دو خصم پست و دوست عالی

[...]

انوری

مرا وقتی خوشست امروز و حالی

قدحها پر کنید و حجره خالی

که داند تا چه خواهد بود فردا

بزن رود و بیاور باده حالی

رهی دلسوزتر از روز هجران

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مجیرالدین بیلقانی

بنانک مستعد بالنوال

و شأنک غالب فی کل حال

تو آن شاهی که اقلیم خرد را

خجسته طالع و فرخنده فالی

و امرک لو خصصت به الثریا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه