گنجور

 
واقف لاهوری

تا کی به کنج عمکده ما واکند کسی

کو بزم عشرتی که دل واکند کسی

تا کی ز گریه سلسله برپا کند کسی

تا چند دل گدازد و در پا کند کسی

با شوخی تو آه چه سودا کند کسی

فرصت نمی‌دهی که گره کند کسی

نتوان گرفت دامن یار عزیز را

مردانگی مگر چو زلیخا کند کسی

راضی به مال و جان ودل و دین نمی‌شوی

با چون تو دشمنی چه مدارا کند کسی

ما مرد تلخ‌کامی هجر تو نیستیم

بر خود چگونه زهر گوارا کند کسی

بر مسند غرور نشینند چون بتان

رخصت نمی‌دهند که مجرا کند کسی

قاصد چنین شتاب مکن باش ساعتی

تا نامه‌ای به خون دل انشان کند کسی

جز اشک این حدیقه ندارد شکوفه‌ای

اینجا چه برگ عیش مهیا کند کسی

بر روی روز راز فکندن چه لازم است

چون شمع به که گریه به شب‌ها کند کسی

مردم مگر ز رشک رقیبان شوم خلاص

این درد را دگر چه مداوا کند کسی

گم‌گشتهٔ عدم شدی از یاد آن دهن

ای دل چه‌سان سراغ تو پیدا کند کسی

می‌رم ز غم چو غیر کند جا به محفلش

آه آن زمان که دردل او جا کند کسی

چون جام زهرخند درین انجمن تراست

اینجا چه هرزه‌گریه چو مینا کند کسی

واقف از آن دهن که به تنگی مثل شد است

از بهر بوسه‌ای چه تقاضا کند کسی

 
 
نسکبان اندروید