چو نی هرچند گشتم خشک و خالی
مرا بنواز و بنگر زار نالی
ز بس هر سفله دارد رنگ و روغن
به چینی میزند پهلوسفالی
ز دستت باده خوردم رفتم از دست
فلا ادری یمینی عن شمالی
چو بینم خاکبازیهای طفلان
به شور آیم ز یاد خوردسالی
جمال او گزنده آفتابی است
که آن مه زاده در ماه جلالی
نکرد ار گریه تأثیر اینقدر شد
که پیش او دلی کردیم خالی
خیال آن کمر را بندهام من
کزو آموختن نازک خیالی
ز فیض مسندآرایان بشو دست
که بیآب است واقف حوض خالی