مگر دل گریه سر کرده است جای
که میآید به گوشم هایهای
جهان گردیدم و دردا که جای
دچار من نشد دردآشنای
کشیدم خوان نعمتهای دردت
به غمخواران زنم هر دم صلای
خبر از عالم بالا گرفتم
ندارد همچو بالایش بلای
روان سازم اگر افتد قبولش
به دست گریهٔ خونین حنای
سرت گردم چنین محبوب مگذر
نگاهی خندهای حرفی ادای
ز خون خوردن نگردد سیر تیغت
نباشد همچو اوصفا اشتهای
نیاز و ناز را هنگامه گرم است
ازو دشنامی و از ما دعای
درین بیگانگان واقف ندیدم
بهجز آیینه صورت آشنای



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.