مگر دل گریه سر کرده است جایی
که میآید به گوشم هایهایی
جهان گردیدم و دردا که جایی
دچار من نشد دردآشنایی
کشیدم خوان نعمتهای دردت
به غمخواران زنم هر دم صلایی
خبر از عالم بالا گرفتم
ندارد همچو بالایش بلایی
روان سازم اگر افتد قبولش
به دست گریهٔ خونین حنایی
سرت گردم چنین محبوب مگذر
نگاهی خندهای حرفی ادایی
ز خون خوردن نگردد سیر تیغت
نباشد همچو او صاف اشتهایی
نیاز و ناز را هنگامه گرم است
از او دشنامی و از ما دعایی
در این بیگانگان واقف ندیدم
بهجز آیینه صورت آشنایی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بدو زیباست ملک و پادشایی
که هرگز ناید از ملکش جدایی
سر راهون نشینم تا ته یایی
در شادی به روی مو گشایی
آیه روزی به روز مو نشینی
بوینی تا چه سخته بیوفائی
نصیر دین که چشم پادشائی
نبیند چون تو فرخ کدخدائی
جهان را کدخدائی جز تو نبود
چنان چون نیست جز یزدان خدائی
اگر گویم بهمت آسمانی
[...]
ز هر شمعی که جویی روشنایی
به وحدانیتش یابی گوایی
دلا در راه حق گیر آشنایی
اگر خواهی که یابی روشنایی
چو مست خنب وحدت گشتی ای دل
میندیش آن زمان تا خود کجایی
در افتادی به دریای حقیقت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.