ای اشک بیقرار به کوی که میروی
وی آه شعلهبار بهسوی که میروی
ای آفتاب گرم به کوی که میروی
نعلت در آتش است به سوی که میروی
هرگز نمیشود که کنی روی در قفا
زین سان برای دیدن روی که میروی
سنگی به دست داری و سنگی در آستین
بهر شکست جام و سبوی که میروی
ای کعبهرو ز راه ادب پا ز سر کنی
گر دانی اینقدر که به کوی که میروی
چشمم ز گریه شد لب جو سرو ناز من
دامنکشان تو بر لب جوی که میروی
تو میروی و میرود از چهره رنگ من
آه ای صبا به غارت بوی که میروی
داری به دست از دل صدچاک شانهای
واقف به شانه کاری موی که میروی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.