مگر دل گریه سر کرده است جای
که میآید به گوشم هایهای
جهان گردیدم و دردا که جای
دچار من نشد دردآشنای
کشیدم خوان نعمتهای دردت
به غمخواران زنم هر دم صلای
خبر از عالم بالا گرفتم
ندارد همچو بالایش بلای
روان سازم اگر افتد قبولش
به دست گریهٔ خونین حنای
سرت گردم چنین محبوب مگذر
نگاهی خندهای حرفی ادای
ز خون خوردن نگردد سیر تیغت
نباشد همچو اوصفا اشتهای
نیاز و ناز را هنگامه گرم است
ازو دشنامی و از ما دعای
درین بیگانگان واقف ندیدم
بهجز آیینه صورت آشنای