واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۴

مگر دل گریه سر کرده است جایی

که می‌آید به گوشم های‌هایی

جهان گردیدم و دردا که جایی

دچار من نشد دردآشنایی

کشیدم خوان نعمت‌های دردت

به غم‌خواران زنم هر دم صلایی

خبر از عالم بالا گرفتم

ندارد همچو بالایش بلایی

روان سازم اگر افتد قبولش

به دست گریهٔ خونین حنایی

سرت گردم چنین محبوب مگذر

نگاهی خنده‌ای حرفی ادایی

ز خون خوردن نگردد سیر تیغت

نباشد همچو او صاف اشتهایی

نیاز و ناز را هنگامه گرم است

از او دشنامی و از ما دعایی

در این بیگانگان واقف ندیدم

به‌جز آیینه صورت آشنایی