گنجور

 
واقف لاهوری

ز بس در جمع مهرویان تمامی

تو بی‌شک این جماعت را امامی

رقیب از کوی او شد مانع من

که در راه حرم باشد حرامی

ز سلک آن در دندان چه گویم

که دارد خنده بر نظم نظامی

به تنباکو کشی تا خو گرفتی

کشم هر لحظه ناز تلخ‌کامی

به ذکر نام او لب آشنا کن

تو را این بس نگین نیک‌نامی

به نحوی صرف می‌گردید واقف

که ره باده سازد شرح جامی

 
 
نامبردگان شاهنامه
باباطاهر

اگر دل دلبری دلبر کدامی

وگر دلبر دلی دل را چه نامی

دل و دلبر بهم آمیته وینم

ندانم دل که و دلبر کدامی

وطواط

نگارینا ، به هر معنی تمامی

دل از وصل تو یابد شاد کامی

بقامت حسرت سرو بلندی

بطلعت غیرت ماه تمامی

ثغوزک مثل عقدالدر حسنا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه