ای اشک بیقرار به کوی که میروی
وی آه شعلهبار بهسوی که میروی
ای آفتاب گرم به کوی که میروی
نعلت در آتش است به سوی که میروی
هرگز نمیشود که کنی روی در قفا
زین سان برای دیدن روی که میروی
سنگی به دست داری و سنگی در آستین
بهر شکست جام و سبوی که میروی
ای کعبهرو ز راه ادب پا ز سر کنی
گر دانی اینقدر که به کوی که میروی
چشمم ز گریه شد لب جو سرو ناز من
دامنکشان تو بر لب جوی که میروی
تو میروی و میرود از چهره رنگ من
آه ای صبا به غارت بوی که میروی
داری به دست از دل صدچاک شانهای
واقف به شانه کاری موی که میروی