گنجور

 
واقف لاهوری

بی‌تو در اسباب عیش افتاده از بس دشمنی

خورده از دست سبو مینا پیاپی گردنی

بر نگین لعل شیرین نام خسرو کنده‌اند

کوهکن از ساده‌لوحی تو عبث جان می‌کنی

یار نم‌اندام با من سختگیری می‌کند

پنجه از فولاد دارد با همه سیمین‌تنی

چون به داغت داده‌ام جان چیست انداز عتاب

من چراغ مرده‌ام بر من چه دامن می‌زنی

زان همه یاران که بر بیماریم دل سوختند

مانده بر بالین من شمعی و آن هم مردنی

می‌توان ای سنگدل گاهی خمار ما شکست

تا به کی پیمانهٔ امید ما را بشکنی

شانه گر افتد به دام من کشم زو انتقام

می‌کند در کوچهٔ زلفت به دل دندان زنی

دور چشم بد که بی‌دردسر از خاک درش

صندلی شد در بر ما جامه از عریان‌تنی

داغ از دست توام کز گفتهٔ تردامنان

بی‌محابا آستین بر شمع عیشم می‌زنی

تا گریبان گرچه واقف در عرق رفتم فرو

برنمی‌آیم هنوز از خجلت تردامنی

 
 
نسکبان اندروید