گنجور

 
واقف لاهوری

بی‌تو در اسباب عیش افتاده از بس دشمنی

خورده از دست سبو مینا پیاپی گردنی

بر نگین لعل شیرین نام خسرو کنده‌اند

کوهکن از ساده‌لوحی تو عبث جان می‌کنی

یار نم‌اندام با من سختگیری می‌کند

پنجه از فولاد دارد با همه سیمین‌تنی

چون به داغت داده‌ام جان چیست انداز عتاب

من چراغ مرده‌ام بر من چه دامن می‌زنی

زان همه یاران که بر بیماریم دل سوختند

مانده بر بالین من شمعی و آن هم مردنی

می‌توان ای سنگدل گاهی خمار ما شکست

تا به کی پیمانهٔ امید ما را بشکنی

شانه گر افتد به دام من کشم زو انتقام

می‌کند در کوچهٔ زلفت به دل دندان زنی

دور چشم بد که بی‌دردسر از خاک درش

صندلی شد در بر ما جامه از عریان‌تنی

داغ از دست توام کز گفتهٔ تردامنان

بی‌محابا آستین بر شمع عیشم می‌زنی

تا گریبان گرچه واقف در عرق رفتم فرو

برنمی‌آیم هنوز از خجلت تردامنی

 
 
نامبردگان شاهنامه
ابن یمین

آنچه با من میکند از دوستی سیمین تنی

دشمنم نپسندد آنحالت بجای چون منی

هر مژه در چشم من خاریست بی برگ گلش

طالع من بین که خاری یافتم در گلشنی

داردش در خرمن مه خوشه پروین نظام

[...]

کمال خجندی

من کیم گفتی که گویم خاک نعلین منی

ماه من تا چند نعل باژگونه می‌زنی

گفته بودی دامنم روزی به دست افتد ترا

وعده افتادگان در پای تا کی افکنی

دم به دم آهنگ رفتن می‌کنی از پیش من

[...]

جامی

سینه روزن روزن است از ناوک صیدافکنی

خانه دل را فروغ دیگر از هر روزنی

دارم از اشک شفق گون دور ازان خورشید روی

همچو گردون هر نماز شام پر خون دامنی

نیست آن اندام نازک را مناسب هر لباس

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
بابافغانی

گل شکفت و هر کسی دارد هوای گلشنی

ما و داغ آتشین رویی و کنج گلخنی

گشت بستان کن که بهر دیدن روی تو شد

هر گلی چشمی و هر چشمی چراغ روشنی

مست می آیی و در دلها تصرف می کنی

[...]

کلیم

نزد این خلق از رواج باطل حق دشمنی

حرف حق گو، چون اناالحق گوی باشد کشتنی

بسکه در پای خیالت هر زمان سر مینهم

در جوانی چون هلالم گشته قامت منحنی

بر جرس این طعنه می آید که در راه طلب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه