گنجور

 
واقف لاهوری

به صحرا رفتی و می‌گفت در هر گوشه نخجیری

که یارب زین کمان ابرو نصیب من شود تیری

ز بند رسم آزادم به این آزادگی شادم

قلندر مشربم لیکن ندانم رنگ و زنجیری

دل قانون‌شناس ما به یک آهنگ می‌نالد

که ساز دردمندان را نمی‌باشد بم و زیری

سر از خویش رفتن دارم از سودای زلف او

بیا ای دل رفاقت کن که در پیش است شبگیری

شهادت‌ تشنه‌ام همدم ز حالما چه می‌پرسی

چو ماهی می‌طپم در خاک دور از آب شمشیری

گشاد غنچه در بند نسیم صبح می‌باشد

نمی‌گردد مسیر واشد دل بی‌دم پیری

همین در جان من آتش زدی ای ناله از گرمی

نکردی بی‌حمیت در دل او هیچ تأثیری

به باغ آفرینش رو نهادم هر طرف دیدم

به رنگ گل پریشانی به‌سان عنچه دلگیری

گرفتار سریشم اختلاطی‌های یارانم

چه‌ سازم سخت چسبیده است بر بال و پرم تیری

سر و کارت اگر با آه گرم کس نیفتادست

چه افتادت که افتاده است در رنگ تو تغییری

منم صید زبون واقف درین وادی که سهواً هم

نیفتاده است بر جانم نگاه از چشم رهگیری

 
 
نامبردگان شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

مرید پیر خمارم که دارد این چنین پیری

غلام همت عشقم که دارد این چنین میری

به ملک دنیی و عقبی خریدم کنج میخانه

ازین سودا که من کردم جهانی یافت توفیری

اگر رند خراباتم که خم باده می نوشم

[...]

واعظ قزوینی

کیم من؟ بیدلی، بیچاره‌ای، از خویش دلگیری!

به آب تیغ خوبان تشنه‌ای، از جان خود سیری!

(ز سر تا پا گنه کارم، ندارم عذر تقصیری

ز چشم افتاده یارم، رفیقان چیست تدبیری؟)

نثار جان بدست و، دیده خواهش بره دارم

[...]

سیدای نسفی

غزال دشت پیمایی بیابان گرد نخجیری

عداوت جوی بی رحمی ز سر تا پای تزویری

جبین از خشم پرچینی کمان از کینه پر تیری

غضب آلوده ابرویی به خون تر کرده شمشیری

بیدل دهلوی

سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری

کنون از ناله درتاریکی شب افکنم تیری

بجز مردن علاج ما و من صورت نمی‌بندد

تب شور نفسها در کفن دارد تباشیری

فلک بر مایه‌داران من و ما باجها دارد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
هاتف اصفهانی

دل زارم بود در صیدگاه عشق نخجیری

که بر وی هر زمان ابرو کمانی می‌زند تیری

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه