به صحرا رفتی و میگفت در هر گوشه نخجیری
که یارب زین کمان ابرو نصیب من شود تیری
ز بند رسم آزادم به این آزادگی شادم
قلندر مشربم لیکن ندانم رنگ و زنجیری
دل قانونشناس ما به یک آهنگ مینالد
که ساز دردمندان را نمیباشد بم و زیری
سر از خویش رفتن دارم از سودای زلف او
بیا ای دل رفاقت کن که در پیش است شبگیری
شهادت تشنهام همدم ز حالما چه میپرسی
چو ماهی میطپم در خاک دور از آب شمشیری
گشاد غنچه در بند نسیم صبح میباشد
نمیگردد مسیر واشد دل بیدم پیری
همین در جان من آتش زدی ای ناله از گرمی
نکردی بیحمیت در دل او هیچ تأثیری
به باغ آفرینش رو نهادم هر طرف دیدم
به رنگ گل پریشانی بهسان عنچه دلگیری
گرفتار سریشم اختلاطیهای یارانم
چه سازم سخت چسبیده است بر بال و پرم تیری
سر و کارت اگر با آه گرم کس نیفتادست
چه افتادت که افتاده است در رنگ تو تغییری
منم صید زبون واقف درین وادی که سهواً هم
نیفتاده است بر جانم نگاه از چشم رهگیری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرید پیر خمارم که دارد این چنین پیری
غلام همت عشقم که دارد این چنین میری
به ملک دنیی و عقبی خریدم کنج میخانه
ازین سودا که من کردم جهانی یافت توفیری
اگر رند خراباتم که خم باده می نوشم
[...]
کیم من؟ بیدلی، بیچارهای، از خویش دلگیری!
به آب تیغ خوبان تشنهای، از جان خود سیری!
(ز سر تا پا گنه کارم، ندارم عذر تقصیری
ز چشم افتاده یارم، رفیقان چیست تدبیری؟)
نثار جان بدست و، دیده خواهش بره دارم
[...]
غزال دشت پیمایی بیابان گرد نخجیری
عداوت جوی بی رحمی ز سر تا پای تزویری
جبین از خشم پرچینی کمان از کینه پر تیری
غضب آلوده ابرویی به خون تر کرده شمشیری
سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیری
کنون از ناله درتاریکی شب افکنم تیری
بجز مردن علاج ما و من صورت نمیبندد
تب شور نفسها در کفن دارد تباشیری
فلک بر مایهداران من و ما باجها دارد
[...]
دل زارم بود در صیدگاه عشق نخجیری
که بر وی هر زمان ابرو کمانی میزند تیری
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.