به صحرا رفتی و میگفت در هر گوشه نخجیری
که یارب زین کمان ابرو نصیب من شود تیری
ز بند رسم آزادم به این آزادگی شادم
قلندر مشربم لیکن ندانم رنگ و زنجیری
دل قانونشناس ما به یک آهنگ مینالد
که ساز دردمندان را نمیباشد بم و زیری
سر از خویش رفتن دارم از سودای زلف او
بیا ای دل رفاقت کن که در پیش است شبگیری
شهادت تشنهام همدم ز حالما چه میپرسی
چو ماهی میطپم در خاک دور از آب شمشیری
گشاد غنچه در بند نسیم صبح میباشد
نمیگردد مسیر واشد دل بیدم پیری
همین در جان من آتش زدی ای ناله از گرمی
نکردی بیحمیت در دل او هیچ تأثیری
به باغ آفرینش رو نهادم هر طرف دیدم
به رنگ گل پریشانی بهسان عنچه دلگیری
گرفتار سریشم اختلاطیهای یارانم
چه سازم سخت چسبیده است بر بال و پرم تیری
سر و کارت اگر با آه گرم کس نیفتادست
چه افتادت که افتاده است در رنگ تو تغییری
منم صید زبون واقف درین وادی که سهواً هم
نیفتاده است بر جانم نگاه از چشم رهگیری