گنجور

 
واقف لاهوری

بت من به حق خدای که داری

به من صرف کن هر جفای که داری

چو من خو گرفتم به جورو جفایت

تو و غیر و مهر و وفای که داری

سزاوار دشمنام تو این دعاگوشت

به من گویی هر ناسزایی که داری

غنیمی چو خط حسن را در کمین است

چه نازی به ناز و ادای که داری

بیا کهنه زخم مرا تازه گردان

به آن طرهٔ مشک‌سای که داری

چو پوشیده گردید خون شهیدان

به دامان گلگون قبای که داری

منجم نظر کرد در طالعم گفت

تو از عشق داری بلای که داری

چه خوانی غمش را به مهمانی‌ ای دل

که تنگ است مهمان‌سرای که داری

صبا خوش رسیدی ز گرد ره او

به من لطف کن توتیای که داری

دلا چند از دیده سیلاب راندن

به او عرض کن ماجرای که داری

به دریای عشق آشنا شو و گرنه

چه کار آیدت دست و پای که داری

من این درد دارم برای تو باری

برای که داری دوای که داری

به آن ماه واقف نخواهی رسیدن

به این طالع نارسای که داری

 
 
نسکبان اندروید