او که نشناخت آشنایی را
چون بیاموخت بیوفایی را
جان من ناخنی به دل میزن
تو چه دانی گرهگشایی را
میکند از غرور حسن امروز
بت من دعویِ خدایی را
هیچ خیری ندیدم از مردم
بشکنم کاسهٔ گدایی را
با شکست است عهد بنده درست
خواجه مفْروش مومیایی را
در دیاری که درد راست رواج
نخرد هیچکس دوایی را
یکدم از تیغ وصل عریان شو
سر جدا کن ز تن جدایی را
من و آن آستانه کز خاکش
آبروی است چهرهسایی را
رفت واقف دگر نخواهی یافت
اینچنین عاشقِ فدایی را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.