گنجور

 
واقف لاهوری

او که نشناخت آشنایی را

چون بیاموخت بی‌وفایی را

جان من ناخنی به دل می‌زن

تو چه دانی گره‌گشایی را

می‌کند از غرور حسن امروز

بت من دعویِ خدایی را

هیچ خیری ندیدم از مردم

بشکنم کاسهٔ گدایی را

با شکست است عهد بنده درست

خواجه مفْروش مومیایی را

در دیاری که درد راست رواج

نخرد هیچ‌کس دوایی را

یک‌دم از تیغ وصل عریان شو

سر جدا کن ز تن جدایی را

من و آن آستانه کز خاکش

آبروی است چهره‌سایی را

رفت واقف دگر نخواهی یافت

این‌چنین عاشقِ فدایی را

 
 
نامبردگان شاهنامه
سنایی

ای به بر کرده بی وفایی را

منقطع کرده آشنایی را

بر ما امشبی قناعت کن

بنما خلق انبیایی را

ای رخت بستده ز ماه و ز مهر

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
سیف فرغانی

ای به دل کرده آشنایی را

برگزیده ز ما جدایی را

خوی تیز ازبرای آن نبود

که ببرند آشنایی را

در فراقت چو مرغ محبوسم

[...]

عرفی

نه از آن دیر بخشد ایزد کام

که دهد جلوه کبریایی را

زان توقف کند که دریابی

ذوق در یوزه گدایی را

ایرج میرزا

بچه هایِ زمانه رند شدند

بی ثمر دان تو ژاژخایی را

کودکانِ زمان ما نکنند

جز برایِ زر آشنایی را

یا برو زَر بده که سر بنهند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه