گنجور

 
واقف لاهوری

به سر می‌برم بی‌تو زان روز و شب را

که گم کرده جان در تنم راه لب را

صبا گر تو را باز پرسد ز حالم

اَلا قُل لَهُ ماتَ حُزناً و صَبرا

غم از بی‌نوایی ندارم که دارم

ز لخت جگر سازوبرگ طرب را

قبایل مرا نام مجنون نهادند

بگویید آن شوخ لیلی‌نسب را

بیاید که برخاستم از سر جان

بگویید یار تواضع‌طلب را

زدم خویشتن را به آن شمع واقف

که پروانه‌ام من ندانم ادب را

 
 
نسکبان اندروید