او که نشناخت آشنایی را
چون بیاموخت بیوفایی را
جان من ناخنی به دل میزن
تو چه دانی گرهگشایی را
میکند از غرور حسن امروز
بت من دعویِ خدایی را
هیچ خیری ندیدم از مردم
بشکنم کاسهٔ گدایی را
با شکست است عهد بنده درست
خواجه مفْروش مومیایی را
در دیاری که درد راست رواج
نخرد هیچکس دوایی را
یکدم از تیغ وصل عریان شو
سر جدا کن ز تن جدایی را
من و آن آستانه کز خاکش
آبروی است چهرهسایی را
رفت واقف دگر نخواهی یافت
اینچنین عاشقِ فدایی را