در خاطر رمیدهدلان جا به هم رسان
آرامگاه خویش به دنیا به هم رسان
از یک دگر ز تفرقهٔ عشق ما و دل
افتادهایم دور خدایا به هم رسان
این شهری آهوان همه سرشار وحشتاند
مجنونصفت انس ز صحرا به هم رسان
سامان گریه گر به تو ای دل نمانده است
خونی به رسم قرض ز اعضا به هم رسان
آن شاهدی که از نظر خلق غایب است
در پرده نیست دیدهٔ بینا به هم رسان
سازم چهسان به عقل که زنجیر گیسوان
تکلیف میکنند که سودا به هم رسان
واقف به سوی اصل رو از پاکطینتی
ای قطره آشنایی دریا به هم رسان



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.