در خاطر رمیدهدلان جا به هم رسان
آرامگاه خویش به دنیا به هم رسان
از یک دگر ز تفرقهٔ عشق ما و دل
افتادهایم دور خدایا به هم رسان
این شهری آهوان همه سرشار وحشتاند
مجنونصفت انس ز صحرا به هم رسان
سامان گریه گر به تو ای دل نمانده است
خونی به رسم قرض ز اعضا به هم رسان
آن شاهدی که از نظر خلق غایب است
در پرده نیست دیدهٔ بینا به هم رسان
سازم چهسان به عقل که زنجیر گیسوان
تکلیف میکنند که سودا به هم رسان
واقف به سوی اصل رو از پاکطینتی
ای قطره آشنایی دریا به هم رسان