مردم و بوسهای آن شوخ نبخشید به من
کرد همخواب لحد حسرت جاوید به من
دل عجب یار خوشی بود علیهالرحمه
تا نفس داشت درین غمکده نالید به من
گرد او همچو صبا گرچه بسی گردیدم
یک ره آن غنچهٔ محبوب نخندید به من
هنر بخت بدم بین که شب وصل آن ماه
در میان تیغ نخوابانده نخوابید به من
نفسی بیش نبود از من و آن نیز نماند
آه کان آیینهرو صاف نگردید به من
من گذشتم ز سر دعوی دل دیر گذشت
زلف یار این همه از بهر چه پیچید به من
آبروی که مرا بود در آن بزم این بود
که به جز گریه کسی گرم نجوشید به من
نیست ممکن که من از دست دهم داغ کسی
فیالمثل گر بدهی ساغر جمشید به من
خجل از همرهی سایهٔ خویشم واقف
زان که یک عمر درین بادیه گردید به من



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.