واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۵

مردم و بوسه‌ای آن شوخ نبخشید به من

کرد هم‌خواب لحد حسرت جاوید به من

دل عجب یار خوشی بود علیه‌الرحمه

تا نفس داشت درین غمکده نالید به من

گرد او همچو صبا گرچه بسی گردیدم

یک ره آن غنچهٔ محبوب نخندید به من

هنر بخت بدم بین که شب وصل آن ماه

در میان تیغ نخوابانده نخوابید به من

نفسی بیش نبود از من و آن نیز نماند

آه کان آیینه‌رو صاف نگردید به من

من گذشتم ز سر دعوی دل دیر گذشت

زلف یار این همه از بهر چه پیچید به من

آبروی که مرا بود در آن بزم این بود

که به جز گریه کسی گرم نجوشید به من

نیست ممکن که من از دست دهم داغ کسی

فی‌المثل گر بدهی ساغر جمشید به من

خجل از همرهی سایهٔ خویشم واقف

زان که یک عمر درین بادیه گردید به من