گنجور

 
واقف لاهوری

زهی سرحلقهٔ کاکل کمندان

گرفتار کمندت صید بندان

به رعنایی دوبالا قدت از سرو

به زیبایی ز گل رویت دوچندان

لبی داری چو شکر حرف چون زهر

تنی داری چو سیم و دل چو سندان

چه گویم از در گوش تو ای ماه

بود سرحلقهٔ اختربلندان

بر خوبان مگو از لاله و گل

که نپسندند این را خودپسندان

چرا هر لحظه جانان می‌گزی لب

که شیرینی ضرر دارد به دندان

مرا با درد خود مردن ازان به

که جویم چاره از نادردمندان

تو بی‌دردی چه گویم با تو زین درد

نمی‌فهمی زبان دردمندان

دل ما بشگفد آن روز واقف

که گردد غنچهٔ تصویر خندان

 
 
نامبردگان شاهنامه
باباطاهر

برندم همچو یوسف گر به زندان

و یا نالم ز غم چون مستمندان

اگر صد باغبان خصمی نماید

مدام آیم به گلزار تو خندان

عطار

پدر گفتش درین شوریده زندان

بطاعت می‌توان شد از بلندان

مشاهدهٔ بیش از ۲۷ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سعدی

نکویی بابدان کردن وبالست

ندانند این سخن جز هوشمندان

ز بهر آنکه با گرگان نکویی

بدی باشد به حال گوسفندان

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه