زهی سرحلقهٔ کاکل کمندان
گرفتار کمندت صید بندان
به رعنایی دوبالا قدت از سرو
به زیبایی ز گل رویت دوچندان
لبی داری چو شکر حرف چون زهر
تنی داری چو سیم و دل چو سندان
چه گویم از در گوش تو ای ماه
بود سرحلقهٔ اختربلندان
بر خوبان مگو از لاله و گل
که نپسندند این را خودپسندان
چرا هر لحظه جانان میگزی لب
که شیرینی ضرر دارد به دندان
مرا با درد خود مردن ازان به
که جویم چاره از نادردمندان
تو بیدردی چه گویم با تو زین درد
نمیفهمی زبان دردمندان
دل ما بشگفد آن روز واقف
که گردد غنچهٔ تصویر خندان