نه شوق دیدنت از دل به در توان کردن
نه از حجاب به رویت نظر توان کردن
ز رفتن تو درین شهر آفتاب نماند
چگونه بیتو شبی را سحر توان کردن
شکسته پایم و از بخت همرهی خواهم
که از در تو ستمگر سفر توان کردن
فغان که هون دلم آنقدر نماند به جا
که در جدایی او چشم تر توان کردن
گرفتم اینکه کنی گوش ماجرای فراق
زبان کجاست که تا شکوه سر توان کردن
ز آشیانه رساندیم خویش را به قفس
دگر چه سعی به این مشت پر توان کردن
گهرشناس نماندست در جهان واقف
وگرنه قطرهٔ خود را گهر توان کردن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.