واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۳۲

نه شوق دیدنت از دل به در توان کردن

نه از حجاب به رویت نظر توان کردن

ز رفتن تو درین شهر آفتاب نماند

چگونه بی‌تو شبی را سحر توان کردن

شکسته پایم و از بخت همرهی خواهم

که از در تو ستمگر سفر توان کردن

فغان که هون دلم آن‌قدر نماند به جا

که در جدایی او چشم تر توان کردن

گرفتم اینکه کنی گوش ماجرای فراق

زبان کجاست که تا شکوه سر توان کردن

ز آشیانه رساندیم خویش را به قفس

دگر چه سعی به این مشت پر توان کردن

گهرشناس نماندست در جهان واقف

وگرنه قطرهٔ خود را گهر توان کردن