گنجور

 
واقف لاهوری

کمر بستی به کین من نشستی در کمین من

چه داری نازنین من به این خاطر حزین من

به دست آورده‌ام شمعی ز داغ آتشین‌روی

کند پروانه چون فانوس طوف آستین من

ندارد بهره از هستی سر مو آن کمر ورنه

نمی‌ماندی نهان از دیدهٔ باریک‌بین من

وزد گر بادگرمی رنگ می‌بازد گل رویت

خدا بادا نگهبانت ز آه آتشین من

به نامم ختم شد افتادگی واقف که چون خاتم

ندارد هیچ فرق از نقش پا نقش جبین من

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

ز بس دامن کشد در خون مردم نازنین من

ز دامنگیری او جوی خون شد آستین من

به این طالع چرا از دوستان من راستی جویم؟

که افتاده است چپ با دست من نقش نگین من

اگر چه ظاهرم تلخ است، شیرین است گفتارم

[...]

سیدای نسفی

به دستم کرد گل تا داغهای آتشین من

ز جوش بلبلان گرداب خون شد آستین من

دلم از سوختن خود را دمی فارغ نمی دارد

کباب شعله خوبان است داغ دلنشین من

ز فکر زلف او از بسکه روز تیره یی دارم

[...]

آشفتهٔ شیرازی

همایون است امشب بخت و دولت شد قرین من

که در صحن ارم شد حور جنت همنشین من

بگفتم چین زلفش را که این مشک از ختا خیزد

بگفتا این خطا باشد بود نافه بچین من

چه خوش گفت اژدر گیسو بخورشید بناگوشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه