گنجور

 
واقف لاهوری

دل از غم تو زبون شد چه می‌توان کردن

دو دیده غرقه به خون شد چه می‌توان کردن

کشید دست ز مجنون پدر به حسرت و گفت

نصیب کس چو جنون شد چه می‌توان کردن

به هیچ کار نمی‌گردد آشنا دستم

چو دل ز دست برون شد چه می‌توان کردن

گز از جفای تو دل ناله کرد معذور است

جفا ز جد چو فزون شد چه می‌توان کردن

من از کجا و نگون‌سازی از کجا واقف

به اینکه بخت نگون شد چه می‌توان کردن

 
 
نسکبان اندروید