کمر بستی به کین من نشستی در کمین من
چه داری نازنین من به این خاطر حزین من
به دست آوردهام شمعی ز داغ آتشینروی
کند پروانه چون فانوس طوف آستین من
ندارد بهره از هستی سر مو آن کمر ورنه
نمیماندی نهان از دیدهٔ باریکبین من
وزد گر بادگرمی رنگ میبازد گل رویت
خدا بادا نگهبانت ز آه آتشین من
به نامم ختم شد افتادگی واقف که چون خاتم
ندارد هیچ فرق از نقش پا نقش جبین من