ندارد حاصلی پیش نکویان درددل کردن
به این قوم خدا ناترس دل باید به حل کردن
به اشکی کی توان از خویش شستن لوث هستی را
بهسان شمع باید گریههای متصل کردن
شنیدم اینکه میسوزد دلت گاهی به حال من
نمیبایست زینسان آتش من مشتعل کردن
مقابل میکنی آیینه را از سادگی با خود
مکن دیگر که نتوان سخت رو را منفعل کردن
به چشم غیر جا کردی ز شوخی چشم من تر شد
تو را شرمی نمیآید ازین مردم خجل کردن
وفا چون نیست در آب و گل او صبر کن واقف
چه لازم خاک کویش را ز آب دیده گل کردن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.