گنجور

 
واقف لاهوری

ز تو شاه من جلوسی به سریر ناز کردن

ز من گدا سجودی ز سر نیاز کردن

چشم و ادا و نازی که تراست کس ندارد

به دیار دلمسلم به تو ترکتاز کردن

ز جفا و جور بگذر به شکایتم میاور

که چون بازگشت این در نتوان فراز کردن

به کدام بخت و طالع به تو اختلاط جستن

به کدام صبر و طاقت ز تو احتراز کردن

ز نزاکت تو جانان شده عرصه تنگ بر ما

نتوان برت حدیثی غم جانگداز کردن

همه حیرتم ندانم چه شراب داده عشقم

که تو را نمی‌توانم ز خود امتیاز کردن

تو هواپرستی ای دل ز تو کی رواست طاعت

چو بود در آستین بت نتوان نماز کردن

تو اگرچه خصم جانی چو بلای آسمانی

چه کنم نمی‌توانم ز تو احتراز کردن

برو ای صبا به جانان ز من این سخن بکن عرض

که ز بنده سر فکندن ز تو سرفراز کردن

ز نزاکت تو جانان شده عرصه تنگ بر ما

نتوان برت حدیث غم جانگداز کردن

به دو روزه عمر کوته چه خیال بسته واقف

که ز زلف یار خواهد گلهٔ دراز کردن

 
 
نسکبان اندروید