ز تو شاه من جلوسی به سریر ناز کردن
ز من گدا سجودی ز سر نیاز کردن
چشم و ادا و نازی که تراست کس ندارد
به دیار دلمسلم به تو ترکتاز کردن
ز جفا و جور بگذر به شکایتم میاور
که چون بازگشت این در نتوان فراز کردن
به کدام بخت و طالع به تو اختلاط جستن
به کدام صبر و طاقت ز تو احتراز کردن
ز نزاکت تو جانان شده عرصه تنگ بر ما
نتوان برت حدیثی غم جانگداز کردن
همه حیرتم ندانم چه شراب داده عشقم
که تو را نمیتوانم ز خود امتیاز کردن
تو هواپرستی ای دل ز تو کی رواست طاعت
چو بود در آستین بت نتوان نماز کردن
تو اگرچه خصم جانی چو بلای آسمانی
چه کنم نمیتوانم ز تو احتراز کردن
برو ای صبا به جانان ز من این سخن بکن عرض
که ز بنده سر فکندن ز تو سرفراز کردن
ز نزاکت تو جانان شده عرصه تنگ بر ما
نتوان برت حدیث غم جانگداز کردن
به دو روزه عمر کوته چه خیال بسته واقف
که ز زلف یار خواهد گلهٔ دراز کردن