گنجور

 
واقف لاهوری

از سحرسازی نگه نازنینی من

آخر غزاله شد دل وحشت قرین من

آن دم که همچو لاله بر آرم سر از کفن

داغ محبت تو بود بر جبین من

جز ناوکی کزان بت موزون او رسد

برجسته مصرعی نشود دل‌نشین من

گر داشتی محیط محبت کناره‌ای

پنهان نماند از نظر دوربین من

دستم اگر به دامن دشت جنون رسد

چون گردباد رقص کند آستین من

در آشیانه بر سر آتش نشسته‌ام

شاید نشسته است کسی در کمین من

طوفان نوح تازه شد از آب دیده‌ام

از خاطر تو شسته نشد گرد کین من

من گرچه رفتم از در او لیک چون نگین

گردید نقش جبه من جانشین من

این طالعم کجاست که تیر توام رسد

ابروکمان من منشین در کمین من

عمریست واقف از سر کوی تورخت بست

گاهی نگفتی آه کجا شد حزین من

 
 
نامبردگان شاهنامه
امامی هروی

کید حسود اگر به مثل کوه آهنست

بگدازد از مهابت چین جبین من

ور خبث جهل پرور او سحر سامریست

عاجز شود ز معجز رای رزین من

ثعبان سحر خبث اعادیست کلک نظم

[...]

فروغی بسطامی

گفتم که چیست راهزن عقل و دین من

گفتا که چین زلف و خط عنبرین من

گفتم که الامان ز دم آتشین من

گفتا که الحذر ز دل آهنین من

گفتم که طرف دامن دولت به دست کیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه