واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۶

از سحرسازی نگه نازنینی من

آخر غزاله شد دل وحشت قرین من

آن دم که همچو لاله بر آرم سر از کفن

داغ محبت تو بود بر جبین من

جز ناوکی کزان بت موزون او رسد

برجسته مصرعی نشود دل‌نشین من

گر داشتی محیط محبت کناره‌ای

پنهان نماند از نظر دوربین من

دستم اگر به دامن دشت جنون رسد

چون گردباد رقص کند آستین من

در آشیانه بر سر آتش نشسته‌ام

شاید نشسته است کسی در کمین من

طوفان نوح تازه شد از آب دیده‌ام

از خاطر تو شسته نشد گرد کین من

من گرچه رفتم از در او لیک چون نگین

گردید نقش جبه من جانشین من

این طالعم کجاست که تیر توام رسد

ابروکمان من منشین در کمین من

عمریست واقف از سر کوی تورخت بست

گاهی نگفتی آه کجا شد حزین من