گنجور

 
واقف لاهوری

سیاهی کرده جا در دیدهٔ من

که شد چشمم ازو چون سرمه روشن

دگر گم شد دل دیوانهٔ من

سراغش می‌کنم گلخن به گلخن

ز تیغ او که باشد زندگی‌بخش

اگر گردن کشم خونم به گردن

شود مژگان او گر کار فرما

توانم کوه را کندن به سوزن

ازان چاک گریبان چشم بد دور

که گل‌ها راست سرمشق شگفتن

ز چشمش سرمه چون دید التفاتی

فرامش کرد سختی‌های هاون

ز من آموخت این آهنگ ورنه

چه می‌دانست بلبل طرز شیون

به‌سان شمع در شب‌های تاریک

سواد گریه را کردیم روشن

مده می زاهد افسرده دل را

چه ریزی در چراغ مرده روغن

مرا در آستین دستی است واقف

که نشناسد گریبان را ز دامن

 
 
نامبردگان شاهنامه
دقیقی

نگه کن آب و یخ در آبگینه

فروزان هر سه همچون شمع روشن

گدازیده یکی دو تا فسرده

بیک لون این سه گوهر بین ملون

ناصرخسرو

غریبی می چه خواهد یارب از من؟

که با من روز و شب بسته است دامن

غریبی دوستی با من گرفته‌است

مرا از دوستی گشته‌است دشمن

ز دشمن رست هر کو جست لیکن

[...]

منوچهری

شبی گیسو فروهشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

بکردار زنی زنگی که هرشب

بزاید کودکی بلغاری آن زن

کنون شویش بمرد و گشت فرتوت

[...]

قطران تبریزی

ز مویش خانه گردد سنبلستان

ز رویش بوستان گردد شبستان

چو مشگین زلف پیش باد دارد

شود زو باغ و بستان سنبلستان

سپاه مهر او بر من بتازد

[...]

مشاهدهٔ ۱۰ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه