واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۶

سیاهی کرده جا در دیدهٔ من

که شد چشمم ازو چون سرمه روشن

دگر گم شد دل دیوانهٔ من

سراغش می‌کنم گلخن به گلخن

ز تیغ او که باشد زندگی‌بخش

اگر گردن کشم خونم به گردن

شود مژگان او گر کار فرما

توانم کوه را کندن به سوزن

ازان چاک گریبان چشم بد دور

که گل‌ها راست سرمشق شگفتن

ز چشمش سرمه چون دید التفاتی

فرامش کرد سختی‌های هاون

ز من آموخت این آهنگ ورنه

چه می‌دانست بلبل طرز شیون

به‌سان شمع در شب‌های تاریک

سواد گریه را کردیم روشن

مده می زاهد افسرده دل را

چه ریزی در چراغ مرده روغن

مرا در آستین دستی است واقف

که نشناسد گریبان را ز دامن