گنجور

 
واقف لاهوری

مگْذر ای سیل شتابان ز در خانهٔ ما

نفسی راست توان کرد به ویرانهٔ ما

شوکت عشق نبوده است چنین مجنون را

یک قشون طفل بود لشکر دیوانهٔ ما

گرچه ابنای زمان طفل مزاج‌اند ولی

هیچ‌کس گوش نینداخت به افسانهٔ ما

نیست در مشرب وحدت گذر موج دویی

چون حباب است یکی شیشه و پیمانهٔ ما

کار ما عشق رسانید به جایی که شود

نبض بیمار رگ خواب ز افسانهٔ ما

آه از خشکی طالع که درین فصل بهار

سیل تشریف نیاورد به ویرانهٔ ما

اضطراب دل ما برد ز کونین آرام

دو جهان است تو گویی پر پروانهٔ ما

گر نه زد دست کسی دوش به زلفش واقف

درد می‌کرد چرا شب همه شب شانهٔ ما

 
 
نامبردگان شاهنامه
عبدالقادر گیلانی

بی حجابانه درآ از در کاشانه ما

که کسی نیست به جز وردِ تو درخانه ما

گر بیائی به سر تربت ویرانه ما

بینی از خون جگر آب زده خانه ما

فتنه انگیز مشو کاکل مشکین مگشای

[...]

جامی

کاش ویران شود از سیل فنا خانه ما

تا کشد گنج جفا رخت به ویرانه ما

چرخ فیروزه که بینی ز شفق گلگونش

درد آلوده سفالی ست ز خمخانه ما

ما و پیمان می ای زاهد پیمانه شکن

[...]

صائب

آب حیوان زند آب در میخانه ما

می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما

از سر شیشه اگر پنبه بگیرد ساقی

گل ابری شود از گریه مستانه ما

در دل ما نبود منزلتی دنیا را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
قدسی مشهدی

تا بود گریه کی آباد شود خانه ما؟

جغد را پای به گل رفته به ویرانه ما

ما از آن سوختگانیم که معمار ازل

طرح آتشکده برداشت ز کاشانه ما

عشق پیوسته به دنبال دلم می‌گردد

[...]

اسیر شهرستانی

می کند مشق تپیدن دل دیوانه ما

بال پرواز شود باده به پیمانه ما

حاصل نشو و نما دیده بیدار شود

گشته صحرا صدف پر گهر از دانه ما

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اسیر شهرستانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه