مگْذر ای سیل شتابان ز در خانهٔ ما
نفسی راست توان کرد به ویرانهٔ ما
شوکت عشق نبوده است چنین مجنون را
یک قشون طفل بود لشکر دیوانهٔ ما
گرچه ابنای زمان طفل مزاجاند ولی
هیچکس گوش نینداخت به افسانهٔ ما
نیست در مشرب وحدت گذر موج دویی
چون حباب است یکی شیشه و پیمانهٔ ما
کار ما عشق رسانید به جایی که شود
نبض بیمار رگ خواب ز افسانهٔ ما
آه از خشکی طالع که درین فصل بهار
سیل تشریف نیاورد به ویرانهٔ ما
اضطراب دل ما برد ز کونین آرام
دو جهان است تو گویی پر پروانهٔ ما
گر نه زد دست کسی دوش به زلفش واقف
درد میکرد چرا شب همه شب شانهٔ ما



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بی حجابانه درآ از در کاشانه ما
که کسی نیست به جز وردِ تو درخانه ما
گر بیائی به سر تربت ویرانه ما
بینی از خون جگر آب زده خانه ما
فتنه انگیز مشو کاکل مشکین مگشای
[...]
کاش ویران شود از سیل فنا خانه ما
تا کشد گنج جفا رخت به ویرانه ما
چرخ فیروزه که بینی ز شفق گلگونش
درد آلوده سفالی ست ز خمخانه ما
ما و پیمان می ای زاهد پیمانه شکن
[...]
آب حیوان زند آب در میخانه ما
می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما
از سر شیشه اگر پنبه بگیرد ساقی
گل ابری شود از گریه مستانه ما
در دل ما نبود منزلتی دنیا را
[...]
تا بود گریه کی آباد شود خانه ما؟
جغد را پای به گل رفته به ویرانه ما
ما از آن سوختگانیم که معمار ازل
طرح آتشکده برداشت ز کاشانه ما
عشق پیوسته به دنبال دلم میگردد
[...]
می کند مشق تپیدن دل دیوانه ما
بال پرواز شود باده به پیمانه ما
حاصل نشو و نما دیده بیدار شود
گشته صحرا صدف پر گهر از دانه ما
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.