مگْذر ای سیل شتابان ز در خانهٔ ما
نفسی راست توان کرد به ویرانهٔ ما
شوکت عشق نبوده است چنین مجنون را
یک قشون طفل بود لشکر دیوانهٔ ما
گرچه ابنای زمان طفل مزاجاند ولی
هیچکس گوش نینداخت به افسانهٔ ما
نیست در مشرب وحدت گذر موج دویی
چون حباب است یکی شیشه و پیمانهٔ ما
کار ما عشق رسانید به جایی که شود
نبض بیمار رگ خواب ز افسانهٔ ما
آه از خشکی طالع که درین فصل بهار
سیل تشریف نیاورد به ویرانهٔ ما
اضطراب دل ما برد ز کونین آرام
دو جهان است تو گویی پر پروانهٔ ما
گر نه زد دست کسی دوش به زلفش واقف
درد میکرد چرا شب همه شب شانهٔ ما