ز صدرم راند یار از آستان هم
زمین گرید به حالم آسمانی هم
متاع سنگ طفلان را به کویش
خریدارم اگر باشد گران هم
قراری نیست رنگ شادی و غم
بهار این چمن دیدم خزان هم
کجا بفروشم این دل را که دارد
ز داغش مهر و از زخمش نشان هم
زمین گیرم به کویش برنخیزم
نشیند بر سرم گر آسمان هم
نوآموز جفا طفلی ولیکن
ز دستت پیر مینالد جوان هم
ز شست دوست تیری داشتم چشم
نصیب دشمنان گردید آن هم
ز خوش مژگان و خوش دنباله چشمی
به جانم میرسد خنجر سنان هم
مرا این ناله مخصوص قفس نیست
که مینالیدم اندر آشیان هم
نمیدانم چه بد کردم که آن شوخ
سبک بگذشت از من سرگران هم
به خون تشنه است ترک چشمش ای دل
مشو ایمن اگر بخشد امان هم
ز من واقف به آن بیدرد گویی
چو دل بردی ببر این نیم جان هم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز هر گونه سخن گفتند با هم
سخنشان ریش دل را گشت مرهم
فرودرّید رامین پردهٔ شرم
که بودش جان شیرین بردهٔ شرم
به محشر آدم و ما دونه با هم
همه زیر لوایت دست بر هم
سپاه آمد ز هر گوشه فراهم
ز گردش اشهب گیتی شد ادهم
زهر سویش شدند آن دلبران هم
یکی بر پشت اشهب یک، بر ادهم
بیابانی که باد از غایت سهم
نبود آرامش آنجا یکدم از وهم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.