ز صدرم راند یار از آستان هم
زمین گرید به حالم آسمانی هم
متاع سنگ طفلان را به کویش
خریدارم اگر باشد گران هم
قراری نیست رنگ شادی و غم
بهار این چمن دیدم خزان هم
کجا بفروشم این دل را که دارد
ز داغش مهر و از زخمش نشان هم
زمین گیرم به کویش برنخیزم
نشیند بر سرم گر آسمان هم
نوآموز جفا طفلی ولیکن
ز دستت پیر مینالد جوان هم
ز شست دوست تیری داشتم چشم
نصیب دشمنان گردید آن هم
ز خوش مژگان و خوش دنباله چشمی
به جانم میرسد خنجر سنان هم
مرا این ناله مخصوص قفس نیست
که مینالیدم اندر آشیان هم
نمیدانم چه بد کردم که آن شوخ
سبک بگذشت از من سرگران هم
به خون تشنه است ترک چشمش ای دل
مشو ایمن اگر بخشد امان هم
ز من واقف به آن بیدرد گویی
چو دل بردی ببر این نیم جان هم