گنجور

 
واقف لاهوری

ز کویش دوش رخت از غیرت اغیار می‌بستم

به خون دیده نقش خویش بر دیوار می‌بستم

سری با خودنمایی‌ها ندارم ورنه همچون گل

دل صدپاره را بر گوشهٔ دستار می‌بستم

مرا امید بهبودی دل بیمار اگر بودی

برای او هزاران نسخه چون عطار می‌بستم

ندانستم که خواهد شد گرفتار بلا آن هم

من آن روزی که دل در طرهٔ طرار می‌بستم

ز بی‌فهمان این محفل به فریادم اگر یک کس

زبان حال فهمیدی لب از گفتار می‌بستم

رسیدی گر به باغ عیش بر گلدسته‌ای دستم

به دشت غم چرا پشتارهای خار می‌بستم

کجا رفت آنکه می‌کردم تلافی از نمک شب‌ها

اگر روزانه مرهم بر دل افگار می‌بستم

ز یارم نیست امید نوازش ورنه من واقف

به بزمش خویش را بر ساز همچون تار می‌بستم

 
 
نامبردگان شاهنامه
رضی‌الدین آرتیمانی

چو از جور رقیبان از در او بار می‌بستم

ره آمد شدن از گریه بر اغیار می‌بستم

خوش آن خاری که چون سنگش بسر میزد من از حسرت

چو گل میچیدم و بر گوشهٔ دستار می‌بستم

گشادم از در پیر مغان شد کاشکی ز اول

[...]

نظیری نیشابوری

همیشه تار و پود کار ناهموار می‌بستم

دل و دستم نبود و خویش را بر کار می‌بستم

برش چندان که می‌رفتم نبودش شفقتی با من

به افسون خویش را بر محرمان یار می‌بستم

در آن کو یک شبم گل گشت مهتابی نشد روزی

[...]

صائب

ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم

سر شوریده منصور را بر دار می بستم

من آن روزی که در عشق سخن ثابت قدم بودم

کمر در خدمت هر نقطه چون پرگار می بستم

زدینداری اسیر صد گره چون سبحه گردیدم

[...]

فیاض لاهیجی

چنان در کوی او افتادگی را کار می‌بستم

که عهد دوستی با سایة دیوار می‌بستم

بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشک

ز لخت دل متاع برگ گل دربار می‌بستم

خوشا عهدی که آن بد خو به قصد امتحان من

[...]

اشراق بیرجندی

خوش آن روزی که دل در طرهٔ دلدار می‌بستم

برهمن‌وار از زلف صنم زنار می‌بستم

ضمیرم آفتاب محفل‌افروز جهان می‌شد

چو در آیینهٔ دل نقش روی یار می‌بستم

ز نوک هر مژه دریای خونی موج‌زن می‌شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه