واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۰

ز کویش دوش رخت از غیرت اغیار می‌بستم

به خون دیده نقش خویش بر دیوار می‌بستم

سری با خودنمایی‌ها ندارم ورنه همچون گل

دل صدپاره را بر گوشهٔ دستار می‌بستم

مرا امید بهبودی دل بیمار اگر بودی

برای او هزاران نسخه چون عطار می‌بستم

ندانستم که خواهد شد گرفتار بلا آن هم

من آن روزی که دل در طرهٔ طرار می‌بستم

ز بی‌فهمان این محفل به فریادم اگر یک کس

زبان حال فهمیدی لب از گفتار می‌بستم

رسیدی گر به باغ عیش بر گلدسته‌ای دستم

به دشت غم چرا پشتارهای خار می‌بستم

کجا رفت آنکه می‌کردم تلافی از نمک شب‌ها

اگر روزانه مرهم بر دل افگار می‌بستم

ز یارم نیست امید نوازش ورنه من واقف

به بزمش خویش را بر ساز همچون تار می‌بستم