چرا در گریه آوردی چو من آزردهجانی را
خراب از سیل کردی خانه آبادان! جهانی را
ندانم کز صف مژگان خوبان رو بگردانم
توانم سرخ کرد از خون خود نوک سنانی را
ز سوزم رونقی در خاندان عشق پیدا شد
چراغ داغم آخر کرد روشن دودمانی را
خدنگ غمزهاش خوردم، پرید از من چنان هوشم
که میگیرم به دعوی هر زمان ابروکمانی را
درین فکرم که رنگینقصهٔ خود را کنم انشاء
به خون دل نویسم سرخی هر داستانی را
نظیری گفت، چون آن شوخ آمد بر سرم واقف
«کجا بودی که امشب سوختی آزدهجانی را»