گنجور

 
واقف لاهوری

گریبان گر به قدر حسرت دل چاک می‌کردم

ز اشک رحم دامان فلک نمناک می‌کردم

شب از ذوق وصال یار از دست آن‌چنان رفتم

که چشم خون‌فشان از دامن او پاک می‌کردم

به حمدالله که از اقبال وصلت شکر شد آخر

شکایت‌ها که من از گردش افلاک می‌کردم

کنون نتوانم از بیم تو دم زد ای خوشاروزی

که از دست تو بی‌باکانه بر سر خاک می‌کردم

شکارم کرد و رفت آن ترک و من در خاک خون واقف

به صد حسرت نگاهی جانب فتراک می‌کردم

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

اگر دل را ز خاشاک علایق پاک می کردم

همان در خانه خود کعبه را ادراک می کردم

بهم پیچیدن طومار هستی بود منظورم

اگر از آستین دستی برون چون تاک می کردم

گشاد عالمی می بود در دست دعای من

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
بیدل دهلوی

دمی چون شمع‌ گر جیب تغافل چاک می‌کردم

به مژگان زبن شبستانها سیاهی پاک می‌کردم

به این ‌گرد چمن چیزی ‌که دارد اضطراب من

گر از پا می‌نشستم عالمی را خاک می‌کردم

قضا گر می‌گرفت از من غبار قدردانیها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه