زندگی بییار جانی چون کنم
جان ندارم زندگانی چون کنم
جان بده گفتی همین دم میدهم
من سبکروحم گرانی چون کنم
مردم و تو زنده پنداری هنوز
آه با این بدگمانی چون کنم
بر درش دیدارجویان میروم
گر بگوید لنترانی چون کنم
بس کنم از عشق چون مو شد سپید
پیر گردیدم جوانی چون کنم
نیست پاس شوخ چشمان کار سهل
آهوان را گله بانی چون کنم
ای که گفتی شادباش آسوده زی
با غم و درد فلانی چون کنم
شمع پیش صبح میگردد خموش
با تو من آتشزبانی چون کنم
گشتهام بلبل ز عشق تو گلی
گر کند عاشقپرانی چون کنم
ذره ذره گشتهام از مهر تو
تو همان نامهربان چون کنم
ناتوانم آه نتوانم کشید
آه با این ناتوانی چون کنم
زندهام در هجر و بس شرمندهام
چون کنم با سختجانی چون کنم
خاکم و چسبیده بر دامان تو
گر تو دامن برفشانی چون کنم
چون حریف عشق مردافکن شوم
ناتوانم پهلوانی چون کنم
من کیم واقف گدای الکنی
پس به خسرو همزبانی چون کنم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.