گنجور

 
واقف لاهوری

زندگی بی‌یار جانی چون کنم

جان ندارم زندگانی چون کنم

جان بده گفتی همین دم می‌دهم

من سبک‌روحم گرانی چون کنم

مردم و تو زنده پنداری هنوز

آه با این بدگمانی چون کنم

بر درش دیدارجویان می‌روم

گر بگوید لن‌ترانی چون کنم

بس کنم از عشق چون مو شد سپید

پیر گردیدم جوانی چون کنم

نیست پاس شوخ چشمان کار سهل

آهوان را گله بانی چون کنم

ای که گفتی شادباش آسوده زی

با غم و درد فلانی چون کنم

شمع پیش صبح می‌گردد خموش

با تو من آتش‌زبانی چون کنم

گشته‌ام بلبل ز عشق تو گلی

گر کند عاشق‌پرانی چون کنم

ذره ذره گشته‌ام از مهر تو

تو همان نامهربان چون کنم

ناتوانم آه نتوانم کشید

آه با این ناتوانی چون کنم

زنده‌ام در هجر و بس شرمنده‌ام

چون کنم با سخت‌جانی چون کنم

خاکم و چسبیده بر دامان تو

گر تو دامن برفشانی چون کنم

چون حریف عشق مردافکن شوم

ناتوانم پهلوانی چون کنم

من کیم واقف گدای الکنی

پس به خسرو هم‌زبانی چون کنم

 
 
نسکبان اندروید