گنجور

 
واقف لاهوری

به اشک و آه و درد و غم جدا از یار می‌سازم

ندارم چاره‌ای ناپار با این چار می‌سازم

بلاهایی که من در عاشقی بهر تو می‌بینم

اگر گویم ز معشوقی تو را بیزار می‌سازم

عیار دردمندی‌های یاران تا شود ظاهر

دگر خود را به رسم امتحان بیمار می‌سازم

امانم گر دهد صیاد از رنگین‌نوایی‌ها

قفس بر همدمان در هفته‌ای گلزار می‌سازم

شب از درد تغافل‌های او چون سر کنم زاری

ز شور گریه بخت خفته را بیدار می‌سازم

ندارم غمگساری تا بگویم درد تنهایی

به کنج بی‌کسی با صورت دیوار می‌سازم

سلیم افتاد واقف بس که طبعم از صفای دل

چو آیینه به هر صورت که افتد کار می‌سازم

 
 
نامبردگان شاهنامه
قدسی مشهدی

به خون خوردن جدا زان لعل شکربار می‌سازم

ز مژگان خون دل می‌ریزم و ناچار می‌سازم

نیم بلبل که گل همدم هر خار و خس بینم

ز رشک غیر، با محرومی دیدار می‌سازم

تو لذت‌دوستی دشمن، علاج درد خود می‌جو

[...]

سلیم تهرانی

گهی با وصل و گه با حسرت دیدار می‌سازم

چو آیینه به هر صورت که افتد کار، می‌سازم

چو سیل اندیشه از پست و بلند روزگارم نیست

به پیشم هرچه می‌آید، به خود هموار می‌سازم

به کف سررشته‌ای از کفر یا اسلام می‌باید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه