گنجور

 
واقف لاهوری

به‌جز جور و جفا از دلربای خود نمی‌بینم

جز این تأثیر در مهر و وفای خود نمی‌بینم

مگر اندیشه مسکین از شب خون غمت دارد

که من از چند شب دل را به جای خود نمی‌بینم

بیا ای گریه همچون سیل رفت و روب کن باری

که غیر از گرد کلفت در سرای خود نمی‌بینم

ز طوفان سرشکم شور افتاده است در عالم

به هر سو بنگرم جز ماجرای خود نمی‌بینم

دو روزی شد که ننوازی به دشنامم ازان لب‌ها

به قربانت قصوری در دعای خود نمی‌بینم

شتابان می‌روم زان‌سان به سوی وادی مجنون

که چون سیلاب واقف پیش پای خود نمی‌بینم

 
 
نسکبان اندروید