به اشک و آه و درد و غم جدا از یار میسازم
ندارم چارهای ناپار با این چار میسازم
بلاهایی که من در عاشقی بهر تو میبینم
اگر گویم ز معشوقی تو را بیزار میسازم
عیار دردمندیهای یاران تا شود ظاهر
دگر خود را به رسم امتحان بیمار میسازم
امانم گر دهد صیاد از رنگیننواییها
قفس بر همدمان در هفتهای گلزار میسازم
شب از درد تغافلهای او چون سر کنم زاری
ز شور گریه بخت خفته را بیدار میسازم
ندارم غمگساری تا بگویم درد تنهایی
به کنج بیکسی با صورت دیوار میسازم
سلیم افتاد واقف بس که طبعم از صفای دل
چو آیینه به هر صورت که افتد کار میسازم