گنجور

 
واقف لاهوری

سپند آتشین‌جانم ندارم پایداری‌ها

خدا داند کجا خواهم فتاد از بی‌قراری‌ها

چه‌سان اکنون دهم از دست دامان جنون ناصح

گریبان می‌دریدم من که در دامن‌سواری‌ها

کشیدن نیست آسان بار سنگین تعلق را

دو جا خم گشت پشتم چون کمان از خانه‌داری‌ها

شمارد زخم‌های دل گذارد منتم بر جان

تو گویی می‌کند آن بی‌وفا احسان‌شماری‌ها

نشد در روزگار زلف او جمعیتم حاصل

سرآمد روزگارم در پریشان‌روزگاری‌ها

به امید قبولش عجز ورزیدم ندانستم

که خواهم شد غبار خاطرش از خاکساری‌ها

نمی‌دانم ز سودای سر زلف که می‌سوزم

که دود آه من ابری است گرمِ مشک‌باری‌ها

نخواهد کرد ترک سرکشی‌ها زلف کج‌طبعش

مکن از شانه‌ ای مشّاطه او را چوب‌کاری‌ها

ز پهلوی دل بی‌درد آزاری که من دیدم

کسی داند که یک چندی کند بیمارداری‌ها

مخور واقف فریب وعدهٔ آن بی‌وفا هرگز

که با حرمان بدل خواهد شد این امیدواری‌ها

 
 
نامبردگان شاهنامه
وحشی بافقی

دلم را بود از آن پیمان‌گسل امید یاری‌ها

به نومیدی کشید آخر همه امیدواری‌ها

رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی

مکن جانا که هست این موجب بی‌اعتباری‌ها

به اغیار از تو این گرم‌اختلاطی‌ها که من دیدم

[...]

جویای تبریزی

به عرش عزتم جا داده است اقبال خواری‌ها

نماند ضایع آخر فیض ضایع روزگاری‌ها

چو با تیغ تضرع رو به سویم کرد دانستم

که تابد پنجهٔ خورشید را نیروی زاری‌ها

به نام خویشتن گیری برات لامکان سیری

[...]

یغمای جندقی

حریم عصمت آنگه ناقه عریان سواری‌ها

نگون باد ازهیون چرخ این زرین عماری‌ها

سراری عز و دولت را ستیزه چرخ کرد آخر

به دل دولت به درویشی عوض عزت به خواری‌ها

یکی چونان که نیلوفر در آب از اشک ناکامی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه