سپند آتشینجانم ندارم پایداریها
خدا داند کجا خواهم فتاد از بیقراریها
چهسان اکنون دهم از دست دامان جنون ناصح
گریبان میدریدم من که در دامنسواریها
کشیدن نیست آسان بار سنگین تعلق را
دو جا خم گشت پشتم چون کمان از خانهداریها
شمارد زخمهای دل گذارد منتم بر جان
تو گویی میکند آن بیوفا احسانشماریها
نشد در روزگار زلف او جمعیتم حاصل
سرآمد روزگارم در پریشانروزگاریها
به امید قبولش عجز ورزیدم ندانستم
که خواهم شد غبار خاطرش از خاکساریها
نمیدانم ز سودای سر زلف که میسوزم
که دود آه من ابری است گرمِ مشکباریها
نخواهد کرد ترک سرکشیها زلف کجطبعش
مکن از شانه ای مشّاطه او را چوبکاریها
ز پهلوی دل بیدرد آزاری که من دیدم
کسی داند که یک چندی کند بیمارداریها
مخور واقف فریب وعدهٔ آن بیوفا هرگز
که با حرمان بدل خواهد شد این امیدواریها