گنجور

 
واقف لاهوری

نمی‌سازد هوای جز هوای خانهٔ خویشم

مبر سوی چمن ای همدم از کاشانهٔ خویشم

من دیوانه دست‌افشان و پاکوبان روم از جا

زند زنجیر اگر روزی صلای خانهٔ خویشم

برافروزد چراغ‌آسا ز شادی داغ حرمانم

اگر آن شمع خواند یک شبی پروانهٔ خویشم

ندارد غیر خون آن هم بود از جرعه‌ای کمتر

به رنگ لاله داغ از قسمت پیمانهٔ خویشم

ندارد طالع زنجیر زلفش از سیه‌بختی

پریشان‌حال در فکر دل دیوانهٔ خویشم

چه شد گر در نظرها تیره‌روز افتاده‌ای واقف

نظیر مردم چشمم چراغ خانهٔ خویشم

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

ز جوش سینه حرف آفرین میخانه خویشم

ز معنیهای رنگین باده پیمانه خویشم

نیم پروانه تا برگرد شمع دیگران گردم

که من از شعله آواز خود پروانه خویشم

حجاب از خوبی کردار گردیده است گفتارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه